بعد از تو ما به قبرستان رو آوردیم
و مرگ
زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
....................................
در باغچه می گشتم افسرده
در پای گلدان های خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خاک می کردم
....................................
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی است
...................................
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیل ازآن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
....................................
سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

ساز اگر بشكست؟
نرم نرم از راه دور
روز چون ميشكوفد بر فراز كوه
روشنايي ميرود در آسمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت شبهاي بي مهتاب
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب
همچنان لبريز از اندوه ميپرسم:
-(جام اگر بشكست؟
ساز اگر بشكست؟
شعر اگر ديگر به دل ننشست؟) ...

اينك اينجا شعر و ساز و باده آماده است
من كه جام هستيام از اشك لبريز است
ميپرسم:
-( در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر برد؟
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد؟
در نواي ساز بايد نالههاي روح را گم كرد؟)
ناله من ميتراود از در و ديوار
آسمان اما سراپا گوش و خاموش است.
همزباني نيست تا گويم به زاري: اي دريغ
ديگرم مستي نميبخشد شراب،
جام من خالي شدست از شعر ناب،
ساز من فريادهاي بيجواب
روزها چون گل می شکوفد بر فراز کوه
عصر پرپر می شود این نوشکفته - در سکوت دشت
روزها اینگونه پرپر گشت
لحظه های بی شکیب عمر
چون پرستوهای بی آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز .....
ولی
میلیون ها مرده رقمی بیش نیست!!!

تو را زنده های مرده به اسارت گرفته اند
و مرا ارواح زنده ها
و ما
از پشت ميله های نامرئی اين بی انصافی
به يکديگر لبخند می زنيم
تا از لرزش زلالی چشمهايمان
دوباره اميد عبور کند...
نشسته است
حرمت بال را
شكسته است!
در حسرت خورشيد سوخت
شمع فقط بهانه است!
جواني نکردهام که حسرت بخورم،
پير به دنيا آمدهام،
اگر هنوز زنده ام
فرصت مرگ نميدهند
................................
روزها رفتند
و من ديگر خود نميدانم کدامينم
آن من سرسخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم؟
--------------------------
آغاز سال ۲۰۰۶ و ولادت حضرت عیسی مسیح(ع) بر همگان مبارک باد
گويند وقتي كه مسيح بيايد،
صليب ها را خواهد شكست
و دجال را خواهد كشت.
او صليب ها را مي شكند
تا بگويد كه
او نه شريك خداست
و نه فرزند او.
مرا به جرم گلچيني محكوم كردند
ولي
كسي فكر نكرد
كه شايد
گلي كاشته باشم
بي تو
همسفر سايه خويشم وبه سوي بي سوي تو مي آيم
معلومي چون ريگ
مجهولي چون راز
معلوم دلي و مجهول چشم
من رنگ پيراهن دخترم را به گلهاي ياد تو سپرده ام
و كفشهاي زنم را در راه تو از ياد برده ام
اي همه من
كاكل زرتشت
سايه بان مسيح
به سردترين ها
مرا به سردترين ها برسان